۲۰ خرداد ۱۳۸۷



توضیح اینکه مطالبی که در پایین می آید تماما پست های آن "گربه زیر شیروانی است" و بدین خاطر آنها را در این پست مشاهده میکیدکه این گربه ی ناز و غریب تحت فیل تر قرار دارد.



دیشب که تلفن زد، بی‌حوصله به نظر می‌رسید. از زمین و زمان می‌نالید و مدام نق می‌زد. می‌گفت: «فکر می‌کنم این روزها بدجوری دارم وقتم رو تلف می‌کنم. اصلن روزهای خوبی نیست.» توی حرف‌های‌اش حس کردم دلش می‌خواهد من را ببیند. گفتم: «می‌خوای فردا بیای این‌جا حرف بزنیم، ببینم چته؟» خندید و پرسید: «خونه‌ای مگه؟ عیبی نداره؟» گفتم: «کار خاصی ندارم. خوش‌حال می‌شم اگه بیای.»

از همیشه قشنگ‌تر لباس پوشیده بود، آرایش مختصری داشت و یک گردن‌بند ظریف انداخته بود با یک نگین سرخ. معلوم بود که سعی کرده زیباتر به نظر برسد و این برای‌ام ارزش داشت. حق‌اش بود که متوجه‌اش کنم این‌ها را فهمیده‌ام. به او گفتم که چه‌قدر از همیشه خوشگل‌تر شده و از سلیقه‌اش در هماهنگ‌کردن لباس و گردن‌بند تعریف کردم. این چیزها را خوب بلدم و می‌دانم چه‌قدر تاثیر دارد.

رابطه‌ی عجیبی داریم. ده سال از من کوچک‌تر است و فکر می‌کنم بخشی از شخصیت من و خوانده‌ها و نوشته‌های‌ام جذبش کرده. می‌داند تا به حال چندین دوست‌دختر داشته‌ام و گه‌گداری هم در موردشان کنج‌کاوی کرده و راستش را گفته‌ام. می‌گوید: «گاهی وقت‌ها از حرف‌هات ناراحت می‌شم، اما یه خوبی داری که به آدم دروغ نمی‌گی.» دروغ هم البته به او گفته‌ام، اما نه چیز مهمی را.


رابطه‌مان عاشقانه نیست، سکس هم با هم نداشتیم تا به حال؛ اما می‌ترسم اگر چندبار دیگر بیاید این‌جا این اتفاق بیفتد. خودش می‌گوید هنوز با کسی نخوابیده و این مسئله برای‌اش درگیری ذهنی ایجاد کرده. با پسری هم‌سن خودش دوست است. پسرک انگار دیوانه‌وار عاشق‌اش است، اما حس او به پسر به قول خودش این گونه است: «دوست‌اش دارم، اما نه که فکر کنی اون طوری عاشق‌اش باشم. پسر خیلی خوبیه اما بچه‌ است.»

امروز که این‌جا بود دوستش چند بار زنگ زد و او گوشی‌اش را جواب نداد. پرسیدم: «چرا؟» گفت: «حوصله‌اش رو ندارم الان. می‌پرسه کجایی.» دوباره پرسیدم: «خب چرا نمی‌گی کجایی؟» ابتذا طفره رفت و بعد گفت: «درک نمی‌کنه. حسودی می‌کنه. بعدش هم متنفرم از این‌که یکی دائم چک‌ام کنه.»

نمی‌دانم باید با این رابطه چه کنم. نمی‌دانم از این رابطه چه می‌خواهد. آن‌قدر تجربه دارم که بدانم می‌توانم طوری رفتار کنم که بیش‌تر به من علاقه‌مند شود. می‌دانم که حتی شده. امروز برای یک لحظه کنار لاله‌ی گوش راست‌اش، پوست گردن وگیسوان‌اش را نوازش کردم. آرام بود وهیچ چیز نگفت. کم مانده بود بغل‌اش کنم و ببوسم‌اش که حسی به من گفت نه.

نمی‌دانم باید چه کنم. شاید باید دیگر نیبنم‌اش، به‌خصوص در چنین شرایطی. فکر می‌کنم نباید بیش از این پیش بروم. نمی‌خواهم تصویری که از من در ذهن ساخته خراب شود. و البته این فکر همیشه هم‌راهم هست که: «شاید من کسی هستم که فقط دوست دارد به او اعتماد کند و حرف‌های‌اش را بشنود.» دارم با او بازی می‌کنم؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم که این طور باشد. امروز به من گفت: «نمی‌دونم چه کاری درسته چه کاری غلط. حسابی قاطی کردم. گیج شدم.» می‌خواستم بگویم: «من بیش‌تر از تو گیجم.» اما گفتم: «به خودت زمان بده.»
8 نظر
Sunday، June 1، 2008
One-night stand


فرض کنید آخر شب است و در یک مجلس رقص / دیسکو هستید، چند ساعت قبل با یک نفر از جنس مخالف‌تان آشنا شده‌اید، از هم‌دیگر خوش‌تان آمده؛ با هم مشروب خورده‌اید، با هم رقصیده‌اید و برای لحظاتی هم‌دیگر را در آغوش گرفته‌اید، نوازش کرده‌اید یا حتا بوسیده‌اید. حالا بنا به غریزه‌تان بسیار تمایل دارید با او بخوابید، حس می‌کنید طرف مقابل‌تان هم همین را می‌خواهد و هر دو نیز شرایط‌‌‌ش را دارید. (مثلن داشتن مکان مناسبی برای سکس‌ یا درگیرنبودن در رابطه‌ای دیگر و ...) هم‌چنین فرض کنید طرف مقابل‌تان را درست نمی‌شناسید و اصولن قرار هم نیست دیگر او را ببیند. (مثلن در مسافرت هستید.) در چنین شرایطی چه می‌کنید؟

روابط یک‌شبه همیشه ذهن من را به خود مشغول کرده است. هنوز نمی‌دانم داشتن چنین رابطه‌ای درست است یا نه: داشتن یک پارتنر جنسی موقت آن هم صرفن به منظور ارضای غریزه. هرچند اگر با یک نگاه منطقی/غریزی به مسئله بنگریم، برقراری چنین رابطه‌ای به هیچ‌وجه اشکال نخواهد داشت و در راستای نیازهای طبیعی بشر توجیه‌پذیر است، اما من یک گیر احمقانه‌ی اخلاقی با چنین رابطه‌ای دارم. می‌دانم هیچ چیز گناه‌آلودی در سکس وجود ندارد، (از سکس‌داشتن با کسی احساس گناه نمی‌کنم.) اما حس خوبی از این مدل رابطه‌ها ندارم (شاید در لحظه داشته باشم، اما بعد از سکس و مثلن فردای‌اش احساس افسردگی و تا حدی پشیمانی می‌کنم.) و درست هم نمی‌دانم چرا.

البته بنا به آمار در بسیاری از جوامع شکل‌گیری چنین رابطه‌هایی در دهه‌های اخیر به‌خصوص در میان جوان‌ها و دانش‌جویان رشد زیادی داشته است. به شخصه چندین بار دیده‌ام که مثلن یک پسر ایتالیایی دختر دانش‌جوی برزیلی‌ای را در دیسکو دیده و شب با هم خوابیده‌اند و چند روز بعد که فرضن در رستوران هم‌دیگر را دیده‌اند، فقط یک سلام و احوال‌پرسی ساده با هم کرده‌اند و کاری به هم نداشته‌اند. اما در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما، به‌نظر نمی‌رسد این گونه رابطه‌ها فراگیر باشد، به‌خصوص که طبیعتاً پسرها بیش‌تر علاقه‌مند به برقراری چنین روابطی هستند و اکثر دختران ایرانی با این طرز تفکر که: "در رابطه‌ای که صرفن سکس مطرح باشد، دخترها متضرر می‌شوند." موافق روابط یک شبه نیستند.

پیچیدگی‌های روابط جنسی فوق‌العاده زیاد است شیوه‌های ارتباط‌گرفتن و سکس‌داشتن هم بسیار متنوع. یکی ازدواج می‌کند و رابطه‌ای خارج از ازدواج ندارد. دیگری ازدواج می‌کند و رابطه‌های خارج از ازدواج نیز دارد، سومی برای سکس پول پرداخت می‌کند، چهارمی طرف‌دار روابط یک‌شبه است و ... نمی‌شود و نمی‌توانم ارزش‌گذاری کنم کدام شیوه درست‌تر است، فکر می‌کنم هر کسی در پاسخ به این سوال باید به خودش و حس‌اش رجوع کند.

بی‌ارتباط:
برای دوستانی که در کامنت‌ها ای‌میل آدرس من را خواسته بودند: catonahottinroofblog@gmail.com
5 نظر
Wednesday، May 7، 2008
شک

دچار شک شده‌ام که درباره‌ی سکس نوشتن کار درستی است یا نه. این وبلاگ را که درست کردم، بر این باور بودم که باید از این مسئله‌ی مهم و همیشگی بشری و این غریزه‌ی اصلی بیشتر نوشت. به‌نظرم احمقانه می‌آمد که امری به این مهمی را داریم در زندگی روزمره‌مان به شدیدترین شکلی سانسور می‌کنیم.

هنوز هم بر این باور هستم اما دو چیز را نمی‌خواهم و دوست ندارم این‌جا اتفاق بیافتد: یکی این‌که بیان احساسات و شرح رابطه‌های‌ام این‌جا را بدل نکند به آن دست سایت‌های مختص خاطره‌های سکسی و داستان‌های پورنو و دیگر این‌که نگرانم این نوشته‌ها ناخودآگاه تاثیر بد و مخربی روی کودک یا نوجوانی که ممکن است به این‌جا سر بزند داشته باشد.

این روزها دارم به چنین چیزهایی فکر می‌کنم.
16 نظر
Monday، April 7، 2008
وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شوند.


فکر کنم چند روز بعد از عید بود که یک‌باره آمد توی اتاقم. کمی من من کرد، کمی از این ور و آن ور گفت، تا این‌که بالاخره حرف‌اش را زد: با پسری دوست شده بود تازگی که می‌خواست ببینم‌اش و نظرم را بگویم.

فهمیده بودم با کسی دوست شده، از تلفن حرف‌زدن‌های دیروقت‌اش و از سرخوشی‌ها و ناراحتی‌های گاه‌به‌گاه‌اش که تازه بود برای‌ام. از این جنس حرف‌ها با هم نزده بودیم تا به حال. از اختلاف سنی‌مان بود یا شرم یا نمی‌دانم چه. سخت بود حرف‌زدن فکر می‌کنم برای‌اش.

گفت که از هم‌دانشگاهی‌های‌اش است و: «مثل تو کلی کتاب خوانده!» از مدل حرف‌زدن‌اش مشکل نبود حدس بزنم که خواهرکم به طرف علاقه‌مند شده است. پرسیدم: «رابطه‌تان چه‌قدر پیش رفته؟» راحت نبود حرف بزند: «بیرون می‌رویم با هم دیگر. سینمایی، جایی ...»

سخت بود که بیش‌تر بپرسم:‌ «خانه‌اش هم رفته‌ای؟ و ... » چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «یک بار رفته‌ام. پدر و مادرش خانه بودند البته!» می‌خواستم بپرسم که با هم خوابیده‌اند یا نه. حس عجیبی بود. با این‌که دلیل منطقی نداشتم، اما ته دل‌ام نمی‌خواستم این کار را کرده باشد. باورم نمی‌شد خواهرم برای خودش دیگر دختر بزرگی شده است. پرسیدم: «نگفتی رابطه‌تان چه‌قدر پیش رفته؟ منظورم از نظر جنسی است.»

فکر می‌کنم کمی سوال‌ام به او برخورد. شاید هم دوست نداشت از لحظه‌های خصوصی‌اش برای‌ام بگوید. گفتم: «نمی‌خواهم دخالت یا فضولی کنم. خواستم اگر توانستم راه‌نمایی‌ات کنم. چرا ناراحت می‌شوی؟» با خجالت پاسخ داد: «چند بار هم‌دیگر را بوسیده‌ایم. فقط همین!»

امروز با هم آمدند محل کارم. اول که آمده بودند، هر دو حسابی دست‌پاچه شده بودند، به‌خصوص پسرک. سعی کردم صمیمی باشم و شوخی کنم با آن‌ها تا فضای سنگین به‌وجودآمده از بین برود و خوش‌بختانه خیلی زود این اتفاق افتاد. یک ساعتی درباره‌ی موضوعات مختلف صحبت کردیم و بعد خداحافاظی کردند و رفتند.

پسر خیلی خوبی بود. خیلی پخته‌تر و عاقل‌تر از هم سن و سال‌های‌اش به‌نظر می‌رسید و حس خوبی در من ایجاد کرد. کمی کله‌شق بود به‌خصوص درباره‌ی فعالیت‌های سیاسی دوره‌ی دانش‌جویی، اما خوش‌ام آمد که با وجود سن نسبتن کم‌اش، خوب کتاب خوانده بود و با دنیای ادبیات و فیلم و ... آشنا بود. قبل از این‌که بیایند نگران بودم: «نکند از این مو سیخ سیخی‌ها باشد!»

شب که آمدم خانه حس کردم دل توی دل‌اش نیست که تنها گیرم بیاورد و نظرم را بداند. فرصت‌اش که پیش آمد، با اضطراب پرسید: «چه‌طور بود؟»

خوش‌ام آمده بود از انتخاب خواهرک. از کودکی شخصیت هوشمند و قوی‌ای داشت. از ذهن‌ام گذشت: «پدر پسر بی‌چاره را درمی‌آورد!» اما گفتم: «پسر خوبی است. از نظر من اوکی است. هرچند خودت دیگر بزرگ شده‌ای و صلاح خودت را به‌تر می‌دانی.»

نگاه خوش‌حال خواهرم وقتی داشت از اتاق بیرون می‌رفت یادم مانده است. چه‌قدر خوب شد که با هم حرف زدیم. چه‌قدر حس خوبی است که می‌خواست نظر من را بداند


۱۷ خرداد ۱۳۸۷

"شب دریا موج غروب نماز

"شب
دریا
موج
غروب
نماز
خدا
پرواز
سکوت
ستاره"

زال ازم خواست که با این مواد اولیه یک چیزی بسازم. و من معتقد که توالی این مفاهیم جیزی فراتر از مواد اولیه است.

به سرم زد که می شه هم مسلکان زال رو یک جا از گوگل طلب کرد...

وای چقد زال مسلک داشتیم در کوزه و تشنه لب البته نبودیم..

روی هم رفته جالب است و ازین طریق سعی بر آن داریم تا زال مسلکان را وارد دنیای دیگری بنماییم..

از اون دور صدای خدا می آد

 
 

عاق آسمان

۱۴ خرداد ۱۳۸۷

زاد و ولد

این روز ها چیزهایی وارد ذهنم می شوند گروتسک،تویستد،اگزاتیک و تکان دهنده از دید من اما دوست دارم پوست انداختن لحظه ای ام را! بسختی جایی برایشان در بیدا میکنم و با جسب دوقلو می چسبانمشان. دردناک است. این افکار باهم نزدیکی می کنند آنجا و همدیگر را تکه تکه و می خورند.

دیگر نمی توانم این صحنه ها را حتی برای نزدیکانم به نمایش بگذارم. تاب می خواهد که ما داریم و برداشتیم و آنها شاید نداشته باشند.بس خودشان بروند بردارند.گناهش هم به گردن خودشان.

Social norms in the safe virtual world

نشرافکار ماورای خطوط قرمز بسمت بلوغ فرابنفش در منشور وبلاگستان

huge subtle Ideological conflict

 
 

زال گفت: یاد گرفتم که مغرور باشم تا به فلان نیاز پاسخ ندم....

 
 

اسمش رو چی می شه گذاشت؟ تناقض؟ توهم؟ خودفریبی؟ ناآگاهی؟

خوب. برای شفاف سازی یک سری مفاهیم مرتبط رو میچینیم کنار هم:

1.شرافت. شان و منزلت. بزرگی. در مقابل حقارت ،پستی ،خفت و خواری

2.غرورم رو شکستم. زیر پام گذاشتم، و به نیازم پاسخ مثبت دادم و برآوردش کردم.

سوال :غرور در چه مواقعی شکسته می شه؟ مغرور هستیم به داشتن کدوم ارزش ها؟

وقتی که غرورمون رو زیر پا میذاریم در واقع ارزش مربوطه رو بی ارزش تلقی کردیم؟

 
 

خوب حالا وقتی که زال گفت من مغرورم ازینکه به فلان نیازم پاسخ ندادم یعنی اینکه من برآورده کردن فلان نیاز رو ضد ارزش می دونم و حقارت و پستی و عامل مخرب شرافت و منزلت من. ضمنا ازرش می تونه خود ساخته باشه یا برآمده از یک اجتماع .


 

آقا من یه سوال هوش دارم: آیا دو عبارت زیر کاربرد مشابه دارند؟

1. غرورم رو شکستم و....

2. به فلان خفت و خواری تن دادم

جواب : مفهوم غرور اساسا یک ارزش کاذبه که با آگاهی از کاذب بودن این ارزش غرور خود بخود شکسته می شه.

خوب حالا بیایم از یک منظردیگه به این قضیه نگاه کنیم .فرض کنیم زال منظورش این بوده که :یاد گرفتم فلان نیاز خودم رو سرکوب کنم تا شان و شرافتم حفظ بشه.

سوال: در چه مواردی سرکوب کردن نیاز خود ارزش محسوب می شود؟ حزم و خودداری در کدام بستر های فرهنگی ارزش محسوب می شود؟ آیا سرکوب نیاز های طبیعی انسانی برابر با ایجاد مانع یا اختلال در نظم طبیعت نیست؟ آیا بر هم زدن نظم ( طبیعت) یک ارزش است؟ مفهوم حزم ساخته کدام جوامع است؟

یکی منو نجات بده لطفن.

 
 

۱۳ خرداد ۱۳۸۷

می دونی چرا؟ چون ازینی که هستم بدم میاد. میخوام رشد کنم. خوب حالا این وسط چی کار کنم؟ هم می خوام خودم باشم هم می خوام خودم نباشم. واضحه؟ واضح نیست شاید ولی حال ندارم شفاف سازی کنم. خدا.

می دونی چرا؟ چون ازینی که هستم بدم میاد. میخوام رشد کنم. خوب حالا این وسط چی کار کنم؟ هم می خوام خودم باشم هم می خوام خودم نباشم. واضحه؟ واضح نیست شاید ولی حال ندارم شفاف سازی کنم. خدا.

می نویسم که سیر تغییر ر و در خودم رصد کنم

می نویسم که برای خودم دل خودم نوشته باشم.

می نویسم که برای خواننده وبرای خوانده شدن

می نویسم برای رفتن زیر ذره بین آدمهای بزرگ.

می نویسم که انقد ساده و مینیمال نباشم دیگر!

بنویسید تا بزرگ شوید و خیلی بیشتر.

سیفون خیلی ممنون به خاطر این بست

مدتی بود که الیزه ورق میزدم. وقتی یک وبلاگ توجه ام رو جلب کنه میرم سروقت اولین پستش. لب کلام اینکه رشدش توصیف نشدنیه . گفتم من هم شروع کنم ... فعلا برای خودم می نویسم . لینک نمیدم. شلوغ نمی کنم. برای خودم می نویسم که یک خورده اندازه آدمیزاد های اطرافم بشم. به امید روزی که فاصله مون کم شده باشه.

باشه این جوری می دم که جلب توجه نکنه فعلا . فقط اگر یکی ازین جا رد شد ....

ولی نه. بذار لذت خونده شدن رو دریغ نکنم.

۲۹ بهمن ۱۳۸۶

وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی (شماره ی دو)


On the magical benefits of blogs and its relation with the so-called universities
وبلاگها به عنوان آینه ای شفاف و قدرتمند در اشاعه و تعالی افکار،فرهنک، و مشغولیات و دغدغه های فکری یک جامعه

این وبلاگ عجب پدیده ی شگرفیه.ازونجا که مخاطب و نویسنده باهم در تعامل آنی هستند و این ارتباط دوسویه شون و یا چند سویشون سرعت تعالی و پیشرفت تمدن بشر رو افزایش میده ازونجایی که سو برداشت مخاطبان از صحبت های نویسنده به حد اقل میرسه و اینکه نویسنده یاد می گیره که چطور بنویسه تا دیگه باعث سو برداشت و تفاهم نشه.(یادم باشه در مورد تاثیرات وبلاگ بر intertextuality یک جایی صحبت کنیم.)

1.بشر همیشه هویتش در بستر گفتمان های حاکم یک اجتماع شکل می گیره و یک سری اصول و عقاید که خاص اون جامعه است براش ارزش می شه و البته بصورت ناخداگاه این اصول و ارزش ها جز لاینفک فکر و روح ما می شه. فی المثل اینکه یه هنر بیشه هالیوودی براش مهم نخواهد بود که فردا روزی دخترش اونو تو فیلماش زیر یک مرد هالی وودیه غیر از شوهرش خواهد دید .خوب حالا سوال من این کدوم یکی از ما می تونیم تصور کنیم شوهر جنیفر لوپز شدیم و یکی از اقوام مثلا فیلم u.turn رو آورده که امشب با هم نگاه کنیم ؟(حضرات اگر مثال درست و درمون تری به ذهنشون میرسه خوب بفرمایید .) با این دو مثال خواستم بر اون نا خوداگاه بودن تاثیر اون ارزشها و کهن الگو ها و ارزش های اجتماعی که در کودکی به عمق روح ما نفوذ و درونجا جا خوش می کنن و افکار و عقاید مخالف با خودشون را بسختی در کنارشون به همسایگی می پذیدن چه برسه به اینکه مقلوب افکار و عقاید و اصول متضاد جدید بشون و جا خالی کنن، تاکید کنم.جون ممکنه بعضی از ما بخاهیم ادای آدمایی با ذهن باز رو در بیاریم اما وقتی خودمون رو در چنین شرایطی تصور کنیم می بینیم که مقلوب اون اصول اعتقادی نهادینه در خودمون می شیم.

2. ما در وبلاگ نزدیک ترین دوست ها رو پیدا میکنیم ازونجایی که افکار و آرزو ها و امیال و هراس هایی رو که در ناخدا گاهمون یا اینکه در خودآگاه کتمان شده مونه و شاید هیچوقت فرصت در میون گذاشتن اونها رو حتی با نزدیک ترین دوستامون پیدا نکردیم و نظرات مختلف رو درون باره جویا نشدیم و اون مسائل رو به بحث نگذاشتیم ،رو با خواننده های آشنا و گذریمون در میون می گذاریم. خصوصی ترین سوال هامون رو از شون می پرسیم ، حول موضوعاتی که در اون جامعه سکوت و خلا اونجا رو قروق؟ کرده.(3. سومین مزیت وبلاگ اینه که خجالت زیاد از گاف املایی و کلا همه نقصان های زندگیت اولا آگاه می شی و ثانیا راه چاره شون رو یاد می گیری و اصلاح کنی)

4.اگر مدیوم و ابراز های ارتباطی و گسترش و نشر افکار بشر رو درنظر بگیرم در میون اونها کتاب و مناظره و بحث رو در رو را اگر در نظر بگیرم و تک تک مزایا و کمبود های هر کدوم رو که بشماریم به این نتیجه شاید برسیم که وبلاک خوانی و وبلاگ نویسی جمع مزایا و تفریق معایب اون دو ابزار اول خواهد بود. از مزایای کتاب اینکه سازمان فکری مستحم و منسجم و قویی داره جون ساعت ها روش سازمان ترتیب قسمت های کتاب فکر شده و اجزا طبق یک عقل سلیم؟ و با منتقی متقن و ستوار کنار هم چیده می شن و نویسنده تا حد ممکن تلاش می کنه که کامل و جامع و بی شک و شبه و ابهام و با دلیل و مدرک و شاهد کافی حرفاشو به مخاطب ارزه کنه ازنجایی که می دونه در دسترس مخاطان رنگ و وارنگش نخواهد بود که اونها نقطه های کور و مبهم و چند بهلو افکارشو بهش گوشزد کنند .حا لا وقتی منتقیدن نقد هاشون رو بر افکار نویسنده تحویل دادند ،نویسند چند بسته سیگار دود میکنه و سرخو سفید میشه و بعد چند نفس عمیق شروع میکنه با آسفالت سردی که منتقدین در اختیارش گذاشتن با قیر داغی از ذهن خودش قاطی کنه و چاله چوله های افکارشو بپوشونه و دوباره تحویل منتقدین بده و به همین منوال الی آخر.

5.می تونم از دوستانم درینجا بپرسم اولین روزها بعد از زندگی مشترکتون (دوست دارم یه تحقیق درمورد خصوصیات سنی ،شغلی ،وضعیت تعهل وبلاگ نویسان ایرانی و سایر ملل انجام شده باشه و یا بشه) رفتار و نگاهشون نسبت به جنسیت مخالفشون جطور بوده و این نگاه و رفتار جطور کم کم تغییر کرده و میکنه.

6.تفاوت دانشگاه با وبلاگ اینه که در محیط وبلاگی شراکت و مشارکت صد درصد آگاهانه و ارادی و دل بخواهی و با لذت و علاقه و انگیزه است و هدف واقعی و آنی وبلاگ نویس و وبلاگ خوان (که در دو می تونن هم استاد و هم دانشجو باشند) در آن واحد با خواندن و یا نوشتن وبلاگ برآورده می شه و همه راست گو هستند چون هیچ انگیزه شومی برای دروغ گفتن در وبلاگ وجود نداره و همه چیز عین راستی و واقعیت خواهد بود. عین آینه.این آب زلال.عین الماس.عین هر چی شما بگید.

7.در دانشگاه وبلاگ هر کس میره برای خودش یک تریبون(جا استادی) می گیره و می شینه معرکه راه می اندازه تا جماعت رهگذر نظری بیندازن و هر کس که اون حرف ها به دلش نشست میاد و میشینه سر کلاس درس این استاد. کلاس ظرفیتش نا محدوده و هر چی بیشتر بهتر(برخلاف دانشکاه که هر چی کمتر بهتر)و هر کی دیکه خوشش نیومد از استاد قلابی که دیگر حرفی برای گفتن نداره انصراف میده میره سر کلاس یک استاد دیگر.
اینجا استادا برای بول توجیبی حرف نمیزنن بلکه حرف دلشون رو می زنن و هر چه از دل برآید بر دل نشیند.
اینجا استاد و دانشجو با هر سن و سالی سر کلاس هم می نشینن و اگر دانشجویی حرف حسابی برای گفتن داشت( که در نظر استاد قلابی گنده تر از دهنش است ) میاد بالا استاد میره با تواضع خالصانه سر جای دانشجو می نشینه و گوش میده به صحبت های استاد جدید.

8.استاد اینجا وقتی حرفی برای گفتن داره میاد سر منبر و دانشجو هر وقت گوش شنوا داره. به بیان دیگر وقتی که هر دو یک لول تریاک زدن و ذهنشون با حداکثر توان داره کار می کنه شنگول سر کلاس حاضر می شوند.

9. اینجا کسی برای نمره گرفتن و حاضری خوردن در کلاس حاضر نمی شه و از استاد به روش دیر آشنای استادان و دانشجویان دلبری نمی کنه و اینکه برای اکتساب امتیاز "معدل معدل ممتاز در ورودی" برای ورود به مقطع کارشناسی ارشد از استاد محترم و انسان گدایی نمره نمی کند. دانشجویی رو به استاد با حالتی غیر قابل توصیف برای من می گوید :استاد نیاز دارم! و استاد گرام در پاسخ اینکه: "من هم نیاز دارم." البته جایز نیستیم نه دانشجوی نوعی را مقصر بدانیم و نه استادک را.زیرا آن استاد و آن دانشجو بسیار به من و شما نزدیک است بلکه بخشی از خودمان است.اگر این چنین نبود و ما در بسیاری از موارد با یکدیگر که در یک جامعه از لحاظ زمانی و مکانی زیسته ایم هم درد و هم نیاز و هم فکر نبودیم، الان من با خواندن فروغ ، آلوچه خانم ، پر گلک، الیزه و خیلی های دیگر از استادان کشف نشده است، دست به قلم شکسته ام نمی شدم و تحت تاثیر افکار زلال این دوستان قرار نمی گرفتیم.
10. این تریبون و این کلاس تا ابد اینجاست و آیندگان می توانند تاریخ را تورق کنند و اگر مایل بودند سر مکتب های ما بنشینند و نظر بدهند.
11. اینجا هیج چیز زورکی و perscriptive (تجویزی) نیست. یک محیط کاملا صد در صد دموکراتیک ! اما هر حرفی که بزنی باید پاش بایستی چون با مخاطبانی هوشمند سرو کار داری که .....(نمی دونم چطوری تموم کنم این جمله رو.please help this out)
12. Here you will gradually retrieve your dead speaking skills که منجر به لال شدن شما شده بود.به جان خودم!
13. خلاصه و جمع بندی: عجب حالی میده این وبلاگ نویسی!
14. اعتماد به نفس هم بیدا می کنید . اما مواظب باشید کاذب نباشه (نمی دونم که آیا محیط وبلاگ اعتماد بنفس کاذب هم به أدمی می ده یا نه.)

از دوستان، دانشجویان و اساتید محترم تقاضا میکنم درادامه برای تصحیح و تکمیل موارد یاد شده اگر نظری دارید بفرمایید.


IN my mind


اگه یک روانشناس ایجارو خوند من حاظرم سابجکت تحقیقاتشون بشم. که آخرش بفهمم من چرا این شکلی تکه باره و نا روان فکر میکنم؟ موقع خوندن متون هم نمی تونم زمانی که متن رو با صدای بلند میخونم همزمان بفهممش. لغات خیلی دیر جذب ذهنم می شن یعنی زمان زیادی طول میکشه که اون متن رو حس کنم و مال خودم کنمش. اما تجربه کردم که درک بسیار عمیقی دارم حتی از چیزایی که برای بار اول از زبا ن کسی می شنوم. ذهن من بیشتر تحلیلیه تا ترکیبی یعنی در تجزیه و آنالیز قوی تر عمل می کنه . شاید هم کلا ترکیب از تجزیه دشوارتر باشه .(الان با خودم کیف کردم که جانمی جان من هم می تونم مثل بعضی ها حراف باشم چقدر حرف زدم! اما هنوز جمله هام کوتاه کوتاهن و propositional content ضعیفی دارن.و دیگه اینکه خوب نمی تونم به ادعا هام شاخ و برگ بدم و دی وه لوپشون کنم.آخ چه حالی میده انگونه فارسی را گاز بگیری نه؟ )
دیگه اینگه در یادگیری تنها نقطه اتکام تصویر سازی و وصل همه چیز به همه چیزه. اصلا در علم بشر همه چیز بنحوی از انحا به هم ارتباط دارن و چقدر خوب بود که این خطوط اتصال بین پدیده های فیزیکی ،انتزاعی و ماورایی ثابت و مشخص بودن و بطوری که هیچوقت رابطه های جدید بین شون کشف نمی شد.اینطوری روند یادگیری در کلاس های درس سریعتر می شد و راحت تر. (ولی کم کم دارم مزه نوشتن رو حس میکنم و میدونم که تازه اولشه. اینجا به افکارت که همیشه بخاطر اینکه فکر می کردی در نظر دیگران مسخره است {که شاید هم بوده باشه}اجازه پر کشیدن نمیدادی {وای! چه شود! افکار ما هم پر کشید.} برای خودشون فرصتی بیدا میکنند تا برزگ بشند و همین بس است.)
پ.ش:  راستی  موقع  پست کردن این  link  که زیر  title  نوشته  و  add enclusure link  ممکنه  راهنمایی کنید  کاراییشون چیه؟ با تشکر


از فواید و مزایای وبلاگ نویسی (شماره یک)

ندیدم اولین پست های (clumsy) و خواستم بدعتی باشد.


1.وبلاگ محیط امنیه که اونجا میتونی هر موضوعی رو به بحث بگذاری.
افکار و زیروبم شخصیت و بود و نبود و هست ونیستتو در معرض انتقاد قرار بدی.
اونجا میتونی خود واقعیتو پیدا کنی ،با خیال راحت خودتو لخت کنی (بقول فروغ استریپتیز روحی/فکری) و بگذاری مخاطبت در باره ات نظر بدن ،تشویق، راهنمایی،همفکری ،همدردی، همراهی ، سرزنش،توهین ، ساز موافق و خالف.
اونجا میتونی به افکار خودت جلا بدی .
2.اینجا دیگه مجبور نیستی همرنگ جماعت بشی و می تونی آهسته آهسته رنگ واقعی خودت رو با گرد گیری های مکرر و ببینی و کیف کنی. واقعا عجب نعمتیه این وبلاگ. ایجا میتونی خودت رو محک بزنی ببینی چند مرده حلاجی(؟) اولش حتما حالت گرفته می شه چون بخودت ثابت می شه که هیچی نیستی. اما این خودش یک امتیازه.
مثل اینکه باید صرف نشتنش ازش لذت ببریم .چون گفته اند:
"به گمانم نوشتن بزرگترین لذتی است که نصیب بشر شده. معجزه ای است در این نوشتن.
من آزادی نوشتن را دوست دارم. شروع که میکنی دیگر فکر نمیکنی که چه کسی اینجا را میخواند. مهم همین است، لذت نوشتن، نه لذت خوانده شدن."
لذت که نه، نمی دونم چی.آخه مردم که بیکار نیستن بیان اراجیف بخونن.همین که داری تمرین نوشتن می کنی خوبه.برای آدمای کم حرف سخته.اما بقول یکی از دوستان:
"همه‌چیز ِ همه‌روزها
بسته‌گی به این دارد که
بتوانی بنویسی یا نتوانی

اگر بتوانی بنویسی
هرچه‌قدر هم که بد باشد
خوب است
اگر نتوانی
هرچه‌قدر هم که خوب باشد، بد است
روز."

لحظه های خوب و بد در طول زندگیت رو هر کس که بخواد ورق میزنه. به عنوان یک تجربه شاید ازش درس بگیره و قوت قلبی براش باشه که کسی مثل خودش هم تو این دنیا وجود داره.
چقد مسخره و ساده و بچه گانه است این حرفها نه؟ خوب ما اینیم دیگر.
خوبی اینجا اینه که ما میریم اما این نوشته ها اینجا باقی می مونن. تصور کنید چند ساله دیگه رو که آقا بسر 8 ساله تون داره جلو روی شما روزنگاشت های مامانشو میخونه.
این حس خودسانسوری تازمانی که برای یک مخاطب فکر می کنیم نمیذاره اونطور که همیشه فکر میکنیم فکر کنیم .من که اینجوری ام.وقتی با خودم دارم فکر میکنم سرعت فکر کردنم بالاست جون خودم زبون عجق وجق فکرمو بلدم و نیاز ندارم که فکرامو شسته رفته و ترو تمیز پیش ببرم.اما وقتی میخوام ایجا بنویسمشون جون می کنم.راحت نیستم ولی فکر میکنم که باید تمرین کنم راحت بنویسم.تازه اگر سرعت تایپم باسرعت فکر کردنم یکی بشه خیلی خوب می شد. ولی نمیشه . چو وقتی دارم فکر می کنم اون وسط مسطا یک تکه فکر دیگه میپره وسط. مثلا همین الان به این فکر می کردم که هر کس اینجا رو بخونه این ایرادو ازم میگیره که چرا یک جا نوشتم" دیگه" و بالاتر نوشتم" دیگر" و همین لابلا به این فکر می کردم که با خود می گید بابا این دیوانه است. و من به احسنت می گم چون خیلی زود فهمیدید.الان با خودتون می گید "دیوانه گفتی و تمام شد؟" خوب پس لطفا ادامشو بمن بگویید.

Caution and confidentiality in blogging

ولی اکه داری اینجا خودتو "اس تریپ تیز" میکنی و خود واقعیتو ایجا برهنه می کنی جلو غریبه ، باید حواست جمع باشه که اگه دست برقضا آشنایی اومد و اتفاقی اینجا رو خوند(دقیقا همین الان به خودم گفتم جه قلم خشک و یکنواخت و مسخره ای دارم البته میدونستم قبلا .الان حالم داره از خودم بهم میخوره.و اینکه حس می کنم اکه توای که داری اینجا رو می خونی همون اول فهمیدی که دارم زور میزنم قشنگ بنویسم و همین الان دیگه داره حوصله ات سر میره چون حوصله خودم سر رفت!)ردی از خودت بجا نگذاشته باشی که آبروی خودت به جهنم! آبروی شخصیت های اطرافت که اونا رو هم دور خودت لخت کردی(گیریم اونا رو لخت نکرده باشی اما یادت باشه که ایجا جایی بوده که حقایقی در مورد اطرافیانتو که هر جایی نمی زنی زدی)


۲۶ بهمن ۱۳۸۶

the first fore

چقد سخته پابلیک شدن حتی اگه نوبادی باشی.

خوب حالا برا اینکه یخوره شاد بشیم اینا رو با آهنگ دیرآشنای خودشون میخونیم:I have a ball roundy rounded, it's red ,white ,blue. When I hit it against the ground, you have no idea how far it goes. I didn't have this ball. I did my homeworks well. My dad gave me an Eid gift. Gave me a rounded ball...!

How's Hassan's Cow? she doesn't have neither milk nor tits. They took her milk to India. Marry a Kurdish Woman. Name her amghezy...Around her hat reddish. Aachin and Vaachin cross one of your legs...!

Uncle chain Knitter: Yes.
Have you knit my chain? Yes.
Did you throw it behind the mountain? Yes


Father has just arrived....What does he bring?...!

پ.ن: این نقطه سر خط من چرا نقطه ته خط میشه ؟
چرا ؟