۲۰ خرداد ۱۳۸۷



توضیح اینکه مطالبی که در پایین می آید تماما پست های آن "گربه زیر شیروانی است" و بدین خاطر آنها را در این پست مشاهده میکیدکه این گربه ی ناز و غریب تحت فیل تر قرار دارد.



دیشب که تلفن زد، بی‌حوصله به نظر می‌رسید. از زمین و زمان می‌نالید و مدام نق می‌زد. می‌گفت: «فکر می‌کنم این روزها بدجوری دارم وقتم رو تلف می‌کنم. اصلن روزهای خوبی نیست.» توی حرف‌های‌اش حس کردم دلش می‌خواهد من را ببیند. گفتم: «می‌خوای فردا بیای این‌جا حرف بزنیم، ببینم چته؟» خندید و پرسید: «خونه‌ای مگه؟ عیبی نداره؟» گفتم: «کار خاصی ندارم. خوش‌حال می‌شم اگه بیای.»

از همیشه قشنگ‌تر لباس پوشیده بود، آرایش مختصری داشت و یک گردن‌بند ظریف انداخته بود با یک نگین سرخ. معلوم بود که سعی کرده زیباتر به نظر برسد و این برای‌ام ارزش داشت. حق‌اش بود که متوجه‌اش کنم این‌ها را فهمیده‌ام. به او گفتم که چه‌قدر از همیشه خوشگل‌تر شده و از سلیقه‌اش در هماهنگ‌کردن لباس و گردن‌بند تعریف کردم. این چیزها را خوب بلدم و می‌دانم چه‌قدر تاثیر دارد.

رابطه‌ی عجیبی داریم. ده سال از من کوچک‌تر است و فکر می‌کنم بخشی از شخصیت من و خوانده‌ها و نوشته‌های‌ام جذبش کرده. می‌داند تا به حال چندین دوست‌دختر داشته‌ام و گه‌گداری هم در موردشان کنج‌کاوی کرده و راستش را گفته‌ام. می‌گوید: «گاهی وقت‌ها از حرف‌هات ناراحت می‌شم، اما یه خوبی داری که به آدم دروغ نمی‌گی.» دروغ هم البته به او گفته‌ام، اما نه چیز مهمی را.


رابطه‌مان عاشقانه نیست، سکس هم با هم نداشتیم تا به حال؛ اما می‌ترسم اگر چندبار دیگر بیاید این‌جا این اتفاق بیفتد. خودش می‌گوید هنوز با کسی نخوابیده و این مسئله برای‌اش درگیری ذهنی ایجاد کرده. با پسری هم‌سن خودش دوست است. پسرک انگار دیوانه‌وار عاشق‌اش است، اما حس او به پسر به قول خودش این گونه است: «دوست‌اش دارم، اما نه که فکر کنی اون طوری عاشق‌اش باشم. پسر خیلی خوبیه اما بچه‌ است.»

امروز که این‌جا بود دوستش چند بار زنگ زد و او گوشی‌اش را جواب نداد. پرسیدم: «چرا؟» گفت: «حوصله‌اش رو ندارم الان. می‌پرسه کجایی.» دوباره پرسیدم: «خب چرا نمی‌گی کجایی؟» ابتذا طفره رفت و بعد گفت: «درک نمی‌کنه. حسودی می‌کنه. بعدش هم متنفرم از این‌که یکی دائم چک‌ام کنه.»

نمی‌دانم باید با این رابطه چه کنم. نمی‌دانم از این رابطه چه می‌خواهد. آن‌قدر تجربه دارم که بدانم می‌توانم طوری رفتار کنم که بیش‌تر به من علاقه‌مند شود. می‌دانم که حتی شده. امروز برای یک لحظه کنار لاله‌ی گوش راست‌اش، پوست گردن وگیسوان‌اش را نوازش کردم. آرام بود وهیچ چیز نگفت. کم مانده بود بغل‌اش کنم و ببوسم‌اش که حسی به من گفت نه.

نمی‌دانم باید چه کنم. شاید باید دیگر نیبنم‌اش، به‌خصوص در چنین شرایطی. فکر می‌کنم نباید بیش از این پیش بروم. نمی‌خواهم تصویری که از من در ذهن ساخته خراب شود. و البته این فکر همیشه هم‌راهم هست که: «شاید من کسی هستم که فقط دوست دارد به او اعتماد کند و حرف‌های‌اش را بشنود.» دارم با او بازی می‌کنم؟ نمی‌دانم. نمی‌خواهم که این طور باشد. امروز به من گفت: «نمی‌دونم چه کاری درسته چه کاری غلط. حسابی قاطی کردم. گیج شدم.» می‌خواستم بگویم: «من بیش‌تر از تو گیجم.» اما گفتم: «به خودت زمان بده.»
8 نظر
Sunday، June 1، 2008
One-night stand


فرض کنید آخر شب است و در یک مجلس رقص / دیسکو هستید، چند ساعت قبل با یک نفر از جنس مخالف‌تان آشنا شده‌اید، از هم‌دیگر خوش‌تان آمده؛ با هم مشروب خورده‌اید، با هم رقصیده‌اید و برای لحظاتی هم‌دیگر را در آغوش گرفته‌اید، نوازش کرده‌اید یا حتا بوسیده‌اید. حالا بنا به غریزه‌تان بسیار تمایل دارید با او بخوابید، حس می‌کنید طرف مقابل‌تان هم همین را می‌خواهد و هر دو نیز شرایط‌‌‌ش را دارید. (مثلن داشتن مکان مناسبی برای سکس‌ یا درگیرنبودن در رابطه‌ای دیگر و ...) هم‌چنین فرض کنید طرف مقابل‌تان را درست نمی‌شناسید و اصولن قرار هم نیست دیگر او را ببیند. (مثلن در مسافرت هستید.) در چنین شرایطی چه می‌کنید؟

روابط یک‌شبه همیشه ذهن من را به خود مشغول کرده است. هنوز نمی‌دانم داشتن چنین رابطه‌ای درست است یا نه: داشتن یک پارتنر جنسی موقت آن هم صرفن به منظور ارضای غریزه. هرچند اگر با یک نگاه منطقی/غریزی به مسئله بنگریم، برقراری چنین رابطه‌ای به هیچ‌وجه اشکال نخواهد داشت و در راستای نیازهای طبیعی بشر توجیه‌پذیر است، اما من یک گیر احمقانه‌ی اخلاقی با چنین رابطه‌ای دارم. می‌دانم هیچ چیز گناه‌آلودی در سکس وجود ندارد، (از سکس‌داشتن با کسی احساس گناه نمی‌کنم.) اما حس خوبی از این مدل رابطه‌ها ندارم (شاید در لحظه داشته باشم، اما بعد از سکس و مثلن فردای‌اش احساس افسردگی و تا حدی پشیمانی می‌کنم.) و درست هم نمی‌دانم چرا.

البته بنا به آمار در بسیاری از جوامع شکل‌گیری چنین رابطه‌هایی در دهه‌های اخیر به‌خصوص در میان جوان‌ها و دانش‌جویان رشد زیادی داشته است. به شخصه چندین بار دیده‌ام که مثلن یک پسر ایتالیایی دختر دانش‌جوی برزیلی‌ای را در دیسکو دیده و شب با هم خوابیده‌اند و چند روز بعد که فرضن در رستوران هم‌دیگر را دیده‌اند، فقط یک سلام و احوال‌پرسی ساده با هم کرده‌اند و کاری به هم نداشته‌اند. اما در جامعه‌ای مثل جامعه‌ی ما، به‌نظر نمی‌رسد این گونه رابطه‌ها فراگیر باشد، به‌خصوص که طبیعتاً پسرها بیش‌تر علاقه‌مند به برقراری چنین روابطی هستند و اکثر دختران ایرانی با این طرز تفکر که: "در رابطه‌ای که صرفن سکس مطرح باشد، دخترها متضرر می‌شوند." موافق روابط یک شبه نیستند.

پیچیدگی‌های روابط جنسی فوق‌العاده زیاد است شیوه‌های ارتباط‌گرفتن و سکس‌داشتن هم بسیار متنوع. یکی ازدواج می‌کند و رابطه‌ای خارج از ازدواج ندارد. دیگری ازدواج می‌کند و رابطه‌های خارج از ازدواج نیز دارد، سومی برای سکس پول پرداخت می‌کند، چهارمی طرف‌دار روابط یک‌شبه است و ... نمی‌شود و نمی‌توانم ارزش‌گذاری کنم کدام شیوه درست‌تر است، فکر می‌کنم هر کسی در پاسخ به این سوال باید به خودش و حس‌اش رجوع کند.

بی‌ارتباط:
برای دوستانی که در کامنت‌ها ای‌میل آدرس من را خواسته بودند: catonahottinroofblog@gmail.com
5 نظر
Wednesday، May 7، 2008
شک

دچار شک شده‌ام که درباره‌ی سکس نوشتن کار درستی است یا نه. این وبلاگ را که درست کردم، بر این باور بودم که باید از این مسئله‌ی مهم و همیشگی بشری و این غریزه‌ی اصلی بیشتر نوشت. به‌نظرم احمقانه می‌آمد که امری به این مهمی را داریم در زندگی روزمره‌مان به شدیدترین شکلی سانسور می‌کنیم.

هنوز هم بر این باور هستم اما دو چیز را نمی‌خواهم و دوست ندارم این‌جا اتفاق بیافتد: یکی این‌که بیان احساسات و شرح رابطه‌های‌ام این‌جا را بدل نکند به آن دست سایت‌های مختص خاطره‌های سکسی و داستان‌های پورنو و دیگر این‌که نگرانم این نوشته‌ها ناخودآگاه تاثیر بد و مخربی روی کودک یا نوجوانی که ممکن است به این‌جا سر بزند داشته باشد.

این روزها دارم به چنین چیزهایی فکر می‌کنم.
16 نظر
Monday، April 7، 2008
وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شوند.


فکر کنم چند روز بعد از عید بود که یک‌باره آمد توی اتاقم. کمی من من کرد، کمی از این ور و آن ور گفت، تا این‌که بالاخره حرف‌اش را زد: با پسری دوست شده بود تازگی که می‌خواست ببینم‌اش و نظرم را بگویم.

فهمیده بودم با کسی دوست شده، از تلفن حرف‌زدن‌های دیروقت‌اش و از سرخوشی‌ها و ناراحتی‌های گاه‌به‌گاه‌اش که تازه بود برای‌ام. از این جنس حرف‌ها با هم نزده بودیم تا به حال. از اختلاف سنی‌مان بود یا شرم یا نمی‌دانم چه. سخت بود حرف‌زدن فکر می‌کنم برای‌اش.

گفت که از هم‌دانشگاهی‌های‌اش است و: «مثل تو کلی کتاب خوانده!» از مدل حرف‌زدن‌اش مشکل نبود حدس بزنم که خواهرکم به طرف علاقه‌مند شده است. پرسیدم: «رابطه‌تان چه‌قدر پیش رفته؟» راحت نبود حرف بزند: «بیرون می‌رویم با هم دیگر. سینمایی، جایی ...»

سخت بود که بیش‌تر بپرسم:‌ «خانه‌اش هم رفته‌ای؟ و ... » چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «یک بار رفته‌ام. پدر و مادرش خانه بودند البته!» می‌خواستم بپرسم که با هم خوابیده‌اند یا نه. حس عجیبی بود. با این‌که دلیل منطقی نداشتم، اما ته دل‌ام نمی‌خواستم این کار را کرده باشد. باورم نمی‌شد خواهرم برای خودش دیگر دختر بزرگی شده است. پرسیدم: «نگفتی رابطه‌تان چه‌قدر پیش رفته؟ منظورم از نظر جنسی است.»

فکر می‌کنم کمی سوال‌ام به او برخورد. شاید هم دوست نداشت از لحظه‌های خصوصی‌اش برای‌ام بگوید. گفتم: «نمی‌خواهم دخالت یا فضولی کنم. خواستم اگر توانستم راه‌نمایی‌ات کنم. چرا ناراحت می‌شوی؟» با خجالت پاسخ داد: «چند بار هم‌دیگر را بوسیده‌ایم. فقط همین!»

امروز با هم آمدند محل کارم. اول که آمده بودند، هر دو حسابی دست‌پاچه شده بودند، به‌خصوص پسرک. سعی کردم صمیمی باشم و شوخی کنم با آن‌ها تا فضای سنگین به‌وجودآمده از بین برود و خوش‌بختانه خیلی زود این اتفاق افتاد. یک ساعتی درباره‌ی موضوعات مختلف صحبت کردیم و بعد خداحافاظی کردند و رفتند.

پسر خیلی خوبی بود. خیلی پخته‌تر و عاقل‌تر از هم سن و سال‌های‌اش به‌نظر می‌رسید و حس خوبی در من ایجاد کرد. کمی کله‌شق بود به‌خصوص درباره‌ی فعالیت‌های سیاسی دوره‌ی دانش‌جویی، اما خوش‌ام آمد که با وجود سن نسبتن کم‌اش، خوب کتاب خوانده بود و با دنیای ادبیات و فیلم و ... آشنا بود. قبل از این‌که بیایند نگران بودم: «نکند از این مو سیخ سیخی‌ها باشد!»

شب که آمدم خانه حس کردم دل توی دل‌اش نیست که تنها گیرم بیاورد و نظرم را بداند. فرصت‌اش که پیش آمد، با اضطراب پرسید: «چه‌طور بود؟»

خوش‌ام آمده بود از انتخاب خواهرک. از کودکی شخصیت هوشمند و قوی‌ای داشت. از ذهن‌ام گذشت: «پدر پسر بی‌چاره را درمی‌آورد!» اما گفتم: «پسر خوبی است. از نظر من اوکی است. هرچند خودت دیگر بزرگ شده‌ای و صلاح خودت را به‌تر می‌دانی.»

نگاه خوش‌حال خواهرم وقتی داشت از اتاق بیرون می‌رفت یادم مانده است. چه‌قدر خوب شد که با هم حرف زدیم. چه‌قدر حس خوبی است که می‌خواست نظر من را بداند